تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


بابا  

 
چه غصه ای بالاتر از اینکه  ۹ شب به خانه زنگ بزنی و صدای بابا را بشنوی که: دارم ناهار می خورم.
بابا... بابا.‌. فکر کردن به تو و روزهای سخت و سیاهی که زندگی برایت ساخت وحشتناک است. بابا چرا من نمی توانم هیچ کاری برای کم کردن این همه سیاهی بکنم.
این شب لعنتی برایم غصه اورده. خوابم نمی برد.
خدایای مهربان دردهای بابا را بیشتر نکن.
 

ادامه مطلب  

شعر حضرت رقیه خاتون سلام الله  

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
 می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا
در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
 سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا
این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
 گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا
از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
 سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا
گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
 تکه ای آسمان اگر باشد

ادامه مطلب  

شبها  

بابا  ازت دلم گرفته...از تو هم دلگیرم...چرا وقتی رفتی که بهت نیاز داشتم..چرا توی بدترین روزهای زندگیم نیستی...من احساس امنیت نمیکنم..هیچکس نمیتونه مثل تو بهم حس امنیت بده....یکی هست  ..تو میشناسی..ولی...ولی بابا اونم انداختم تو دردسر....اونم خیلی خوبه..ولی اون حسی که تو بهم میدادی رو نمیتونم تز کسی بگیرم...تو فرق داشتی با کل دنیااا..چقدر دیر فهمیدم...چطور مبتونم جبران کنم.بابااااام خسته شدم چرا نمیای دنبالم...تورو خدا بیا قبل از این که دیر بشه....تو دختر

ادامه مطلب  

روزت مبارک بابا  

بابای عزیزتر از جانم سلام..
از آسمان چه خبر؟
مهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟
 
مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم
 
مرا ببخش که بزرگ شدم 
که بدون تو دوام آوردم
 
بابای مهربانم
بعد از تو من دیگر زندگی نکردم
اگر نفسی مانده به اجبار است..
 
تو که رفتی دنیای مرا هم با خودت بردی
دنیای من مهربانی ات بود 
محبتت بود
 
خیلی دلم برایت تنگ شده بابا
کاش میشد یکبار دیگر ببینمت..
 
هیچکس محبت تو را به من نداشت تو مثل کوه پشتم بودی
تو که رفتی

ادامه مطلب  

 

      
 
به سراغ من اگر می آیید با یه سبد بزرگ میوه بیایید و دل ما شاد کنید ... :)
 
+ طعم پاییز و زمستون
+ با دستای یخ زده و کثیف از نارنگی هایی که بابا همین الان برات خریده  پوست بکنی و طعم خاصشو تا ته دلت حس کنی و ... :)
فک کنم دوس داشتن یه جورایی شبیه این طعم و این لحظه باشه :)
+ یا مث وقتی که بابا انار خریده باشه و نشسته باشین تو سرمای زمستون کنار بخاری ... تو انار دون کنی براشون و بابا انار رو آب بگیره براتون و حرف بزنین و خنده باشه رو لبتون ... سرخ باشه دل

ادامه مطلب  

33  

*من قبلا هم از انتظار حرف زده بودم ! دیگه نمی دونم چیکار کنم انتظارات ازم بره پایین ! بابا به من چه اخه ؟! ای بابا اگه گذاشتن مثل ادم زندگیمونو بکنیم ؟!
*خسته و کوفته میرسی خونه ؟!
بابا :علی ؛ توی اداره مشکلی داری ؟! 
من : کسی چیزی گفته ؟! اره خب پام درد میکنه ؛ همون مشکل همیشگی !!! کسی چیزی گفته ؟!
بابا : اینطوری استخدامت نمی کنن ! مهم نیست کی گفته فقط خواستم بدونی اینطوری استخدامت نمی کنن !
من : باشه ( توی دلم >>> کاش لااقل میپرسیدی وضع پات چطوره ؟! کاش لاا

ادامه مطلب  

756.  

این روزها دلم بی‌شمار به کودکی‌ام نیشگون می‌زند. هوس کرده‌ام کاسه‌ای پر از توت فرنگی بردارم و روی طاقچه خانه قدیمی بنشینم و همین که توت فرنگی‌هایم را گاز می‌زنم و پاهایم در هوای اتاق، یکی در میان تاب می‌خورند، رابطه خودم و بابا را نظاره‌گر باشم. ببینم که وقتی برایم کتاب داستان می‌خواند چه شکلی بود، وقتی نوار قصه را توی ضبط می‌گذاشت، وقتی شعر یه روز یه آقا خرگوشه را با من زمزمه می‌کرد و وقتی جا به جا می‌خواندم، شعرم را اصلاح می‌کرد. ب

ادامه مطلب  

 

نه بابا حسن جانمان یکم لوس و مامانی تشریف دارن دوری بهشون نمیساخت مثکه

ادامه مطلب  

امتحان زنان  

یعنی هااااا من هر چقدر هم خونده باشم و بلد باشم اسم امتحان که میاد فراموشی میگیرم..
2-همیشه و در همه حال برای امتحان مبحث نخونده دارم...درود بر من..هیچ وقت هیییچ وقت من واسه امتحان اماده نبودم..شب امتحان بازیگوشیم گل میکنه و مجبورم تا صبح درس بخونم :/
3-بابا تشریحی دیگه چه صیغه ای بود آخه :/ ای بابا..
4-یادش به خیر من چقدر شب های امتخان می اومدم و اینجا مینوشتم...یادش به خیر..
یادمه یه بار واسه خونه حس پرواز داشتم..اولین باری که میخواستم برم خونه اخه فک

ادامه مطلب  

 

ولشکن بابا
من ک زیارت کردم
سال بعد باهم میریم ان شاء الله
فک کن از همه خاستماااا
مهم ترین حاجتمی تو��

ادامه مطلب  

2 خاطره از شهيد همت  

مثل بقیه كشاورزها
 
پاچه های شلوارش را تا می زد تا زیر زانو، آستین هاش را هم تا آرنج! مثل بقیه كشاورزها. نمی دانم مرزبندی زمین ها را دیده اید یا نه. خیلی باریكند و راحت جا به جا می شوند. آن موقع ابراهیم ده دوازده سالش بود. هر سال موقع كشت و درو می رفت سر زمین. اگر یك سال می گفت نمی توانم، بابا جون می ماند چه كار كند. موقع درو، به گندم های لب مرز كه می رسیدیم، ابراهیم می رفت روی مرز می ایستاد. دلش نمی خواست محصول زمین های كناری با محصول زمین بابا جون ق

ادامه مطلب  

آنچه دیشب گذشت  

دشب خیلی حال و حوصله نداشتم داغون بودم از نوع خیلی بدش .... 
داشتم تو اتاقم فیلم نگاه می کردم و در شرف خواب بودم که دیدم یک صدای نهیبی 
می آید ..... فکر کردم کامیونی چیزیه .... چشمتون روز بد نبینه دیدم دارم میلرزم ....
بله زلزله بود ....
بسیار بسیار ترسیدم ..... قلبم انقد تند تند میزد که نگویید و نپرسییییید ..... 
بدو بدو رفتم پایین پیش مامان اینا که پیش هم باشیم ..... 
رفتم اتاقشون دیدم دارن خروپف می کنن ..... 
حالا من ! شب ! اتاق تاریک ! خروپف مادر و پدر گرامی ! بر

ادامه مطلب  

داستان  

بعضی موسیقی ها هستند که در هر نسلی تکرار می شن بدونه اینکه کهنه شن بدونه اینکه ق
دیمی شن .
بارارن عزیزم احتمالا در آینده من شما وپدر در مسافرت هامون دچار مشکل خواهیم شد ..احتمالا شما همش به ما غر می زنی که عهه این چه اهنگهایی که توی ماشین می زارید د..کهنه است .قدیمه ..دوست ندارم ..عوضش کنید و به احتمال زیاد من و پدر مغلوب خواسته شما خواهیم شد .
اما می خوام برات ی داستان تعریف کنم ...
می خوام از یک کلمه برات بگم .کلمه ای به اسم تنهایی .تنهایی در کودکی فق

ادامه مطلب  

اولین پست 95  

سلام بابای خوبم
چهارمین عید هم بدون تو گذشت
پنجمین سالگرد رفتنت هم گذشت
خیلی وقت است که سال نو دیگر برایم معنایی ندارد..
از عید و سال نو خیلی وقت است متنفرم بابا
همه چیز تو را بیادم می اندازد..
و نبودنت داغ دلم را هر لحظه تازه میکند..
این دوماه خیلی مناسبتها هست
اما وقتی تو نیستی چه فایده
اسفندماه سالگرد ازدواجم.سال نو. روز زن. تولدم. روز مرد. سالگرد عقدم..
همه چیز بدون تو فقط میگذرد
بدون هیچ دلخوشیی فقط میگذرد..
اسفند که میشود دلهره میگیرم
فروردی

ادامه مطلب  

 

‎دیروز هم خونه خاله بانو. طبق معمول دم رفتن شكم بچا كار كرد و نهایتا باز دیر شد، هر چند بماند كه نادی هم چمدون خریدای دوستش برا مغازش رو كه داده بود دستش كه توی بار خودش بیاره كه بعد ازش بگیره رو یادش رفت بیاره و یه برگشت به خونه اضاف شد بهمون و داداشه هم توی راه كار داشت و یه توقف... ولی كلا هی تلفن روی تلفن مامانه كه اینا میخوان غذا بخورن! (از صبح رفته بود كمك خاله) از اون ور هم هی غرغر بابا! دیگه من كلا با اعصاب تعطیل رفتم!‎اونجا هم علی بچه محبوب

ادامه مطلب  

روز اول درس  

امروز 8 ک نه ساعت 9و نیم بیدار شدم..
بعدش کلی حمالی کردم و اتاق و مرتب کردم
و نواحی دیگر:/
26صفحه درس خوندم:/
پرخوری هم گزارش شده:/
با یونس کلی اهنگ خوندیم و مسخره بازی دراوردیم:/
الان سرم گیج میره:(
بابا عصبیه
اوه اوه
الان میخام عکس فائزه رو بکشم:)

ادامه مطلب  

شعر:اصغراسلامی مشکنانی  

 
 
جوانان بنی هاشم بیائید
علی را بر در خیمه رسانید
 
 
الا ای شیر میدانم علی جان
الا آرامش جانم علی جان
 
 
بگو بابا اذان وقت نماز است
بگو که لحظه ی راز ونیاز است
 
 
علی ِ خوش قد وبالا کجایی
چرا بابا به نزدم تو نیایی
 
 
بیا ای شبه پیغمبر برمن
بیا ای مونس وای یاور من
 
 
خرامان رفتی وخاموش گشتی
به تیر ونیزه هم آغوش گشتی
 
 
خبر بر اُم لیلا چون رسانید
برای لحظه ای نزدش بمانید
 
 
ببین بابا شده عمه پریشان
 چه گویم من علی با جمله خویشان
 
بااقتباس از

ادامه مطلب  

جشن تولد مامانی  

سلام دخترم
دیشب برای مامانی جشن تولد گرفتیم. کلی به همه ما خوش گذشت. مامانی 33 سال رو تموم کرد و رفت توی 34 سال. بابا بزرگ و مامان بزرگ و دایی رضا چهار دست بشقاب آرکوپال خریدن تا سرویس ما کامل بشه. دایی امیر و گلشن و متین هم یه دستگاه بخور سرد گرفتن. خیلی هدیه های اونها برای ما عالی هستند. کلی هم عکس و فیلم گرفتیم که یکیش رو برات گذاشتم.
 
پنجشنبه 95/08/20 رفته بودیم نمایشگاهی که دایی امیر هم توش غرفه داشت. دایی یه ایده خیلی خوب داره که اگه اجرا بشه خیلی

ادامه مطلب  

 

اصلا خاک بر سر این استاد و این دانشگاه این زندگی و این وضعیت مالی خودم.
بابا!د اخه الان ادم باید بزنه بره یه کوهی جنگلی جایی...
بره وسط دارو درختا... بره تو برگا... بره کوه از سرما سگ لرز بزنه و اتیش درست کنه و سیب زمینی بزاره لای اتیش...
ای خاک بر سر 22 سالگی بی ماشینی و بی پولی...
ای خاک بر سر استاد میانترم بگیر!
ازت متنفرم خوابگااااااااااه!
ازت بدم میااااااد!

ادامه مطلب  

117  

+هفته پرتلاشی بود ولی میتونست بهترم باشه در هر صورت سعیمو کردم راستی گفته بودم ازمونه بعدیم که میشه پنج اذر نزدیکه تولد مامانمه برا همینه که باید یه تراز خوب بیارم تا خشنود شه :) +وقتی یکیو میبینی که سالم نیست خیلی قدر سلامتی خودتو میدونی :( باید هر روز برا سلامتیت از خدا تشکر کنی +امروز از صبح که بیدار شدم تنبلی کردم :) خوابیدم تا دلم خواست دلمم خواست ساعت نه بیدار شه :)) بعدم یه صبحونه خیلی عالی و کلی تشکر از مامانم الانم اومدیم یکم دور بزنیم دو

ادامه مطلب  

28  

اوضاعشون شده مثل تو فیلما /...
یکی اون میگه ؛ ده تا اون یکی /...
جالب اینجاس که دارن به من رو میارن که تو یه کاری کن /...
بابا مگه من کوچیکه نیستم ؛ مگه من کوچیکه نبودم ؛ همون بچهِ ؛ پس دیگه خودتون حلش کنید دیگه /...
من تا کاری از دستم بر نیاد ؛ کاری رو کورکورانه انجام نمیدم !/...
وقتی اطرافیانم منطقی نیستن من نمی تونم با حرف زدن براشون کاری بکنم /...
*ایشالا بخیر بگذرد /...

ادامه مطلب  

113  

+بازم صبح قشنگم اومد امروز میخوام یه کتابو تموم کنم و تموم میکنم :) خیلی دوست داشتنیه خو یکی از کتابامم خیلی دوست دارم حتی تو تختم میبرم با خودم همیشه تو کیفمه :)) اخیرا با هم دوست شدیم :) راستی یه سرعتی میرم که نگو با ماشینه بابا :) اگه روندم تا پنج شنبه خوب باشد یه ملاقات با دوستام میذارم :) برم یکم مرور کنم یادم بیاد دیروز چی خوندم :))

ادامه مطلب  

پست صد و پانزده  

1. دلم می خواست این پست رو 17 مرداد بذارم. نمی دونم شاید چون منو یاد بدترین اتفاق این سالا و تصادف بابا می نداخت. شاید چون اون روز دلم نوشتن می خواست و شایدم بخاطر حال خوبه فرشته مهربون بود. پروژه جدید و یه موفقیت دیگه.
نمی دونم چرا کارش انقدر منو یاد کارتونا انداخت. مخصوصاکارتون بابا لنگ دراز...
اما با یه داستان واقعی...
2. پارسا برام فال گرفت. یه فال نطلبیده. اما انگار حسابی مراد بود.
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح
بهم

ادامه مطلب  

16 آبان  

ی چیزایی تو زندگی هست که این قدر دلت می خواد ازشون فرار کنی که خودت هم گاهی مردد می شی که آیا این جزعی از زندگی من بوده ؟؟
یعنی اون آدم داستان من بودم .نه بابا من نبودم .شایدیکی بوده شبیه من.. با کلی حماقت ..
من اولین رابطه احساسی رو مثل خیلی از هم نسلانم تو دانشگاه شروع کردم البته اگه بخام منصف باشم ی چند واحد پیش نیاز در دوران دبیرستان پاس کردم ..اما درس اصلی رو همون ترمای اول دانشگاه بر داشتم ..

ادامه مطلب  

31  

خب الان که من دارم این متنو تایپ می کنم یه کارمند تعلیق شده ام ! حتما می پرسید تعلیق برای چی و تا کی ؟ برای چی ش که بماند اما تا کی ش رو جواب میدم ! تا وقتی که موهامُ کوتاه کنم ! خخخخ من که تا رییسم اینُ گفت بهم خندیدم ! اصن کلا ادم خوش خنده ای ام ! رییسم ناراحت تر شد !
دیروز بهم گفت اگه امروز ازش دیرتر بیام ؛ کلا گزارش برام رد میکنه ! شانسش امروز باهم رسیدم جللو در اداره ! از سر ناچاری به طرز وحشیانه ای جلوش پیچیدم ! خب خودش گفته بود ! تازه منم که عاشق کا

ادامه مطلب  

 

     
 
+ با تشکر از مریم که واسم غذا آورد
با تشکر از مامان که واسم ترشی درس کرد و بابا که مواد اولیه رو خرید و محمد رضا که به مامان کمک کرد :)
+ با تشکر از خودم که دیروز وقتی دلم گرفته بود رفتم بیرون و سبزی خریدم و امروز با حوصله تمیزشون کردم! ( بادرنج و پیازچه ی عزیز !)
+با تشکر از تنهایی ِ آروم ِ اتاق و آواز دستان _ تصنیف باران (آواز دشتی)
+ با تشکر از خدای ِ مهربان...

ادامه مطلب  

85  

اومدن ایندفعه نیلو یه جوری بود ...قبل اومدنش کلی واسه لیپوماتیک برنامه ریزی کرده بودیمو ...قرار بود از روز اول که رسید بیفتیم دنباله کاراش ....اول فکر کردم چون من درگیر بابا این چیزا بودم از دستم دلخوره نتونستم همراهیش نکردم ....وقتی تلفنی که ازش پرسیدم گفت دارم کارای آزمایشارو انجام میدم...و بعدش گفت نه پشیمون شدم ....!!!
دیشب بهش گفتم نیلو یه چیزی شده ..بگوبهم ...منتظر شنیدن هر چیزی بود جز اینکه بهم بگه ...تو آزمایشام مشخص شده یه تومار تو شیکممه ......هم

ادامه مطلب  

اولین آفر  

امروز اولین آفر کار رو گرفتم از سندویک ... به صورت غیر رسمی  و با تلفن ... به مامان و بابا کفتم و کلی خوشحال شدن و ذوق کردن ...  فک کنم اینقدر persuasive بودم که دارن یه پوزیشن فقط مخصوص من باز میکنن ... ولی خب کار تو سوئد خیلی برام ایده آل نیس، دوس دارم آمریکا بمونم ... ولی چه میشه کرد شاید این جا جور نشه و مجبور شم برم ... شایدم خوب باشه، همین که می تونم مامان بابا رو ببینم به راحتی ... به هر حال خوشحالمم 
4 نوامبر هم باید برم سیکم، واسه مصاحبه حضوری ... خیلی شان

ادامه مطلب  

118  

+امروز سراسر اشتباهات کوچک و بزرگ بود تماما اشتباهاتمو نوشتم زدم به یه جایی که همیشه ببینم بخونم عبرت بگیرم از خودم
+با همه بدیا خوبم بود کلاس زبانم همه برا presentation اماده بودن بعد کلاس با بابا رفیتم دور دور بعد اونم یه نوشیدنی داغ خوردیم بعدشم مشاورم کتابامو برام فرستاد  گفت فرستادم تا فردا میاد یوهو 

ادامه مطلب  

رنگی رنگی!  

داشتم موهامو میشُستم احساس کردم سرم گیج میره، با چشای بسته؛ درجا نشستم.. بعد که دیدم خوبم پاشدم به ادامه زندگی! که باز حموم چرخید سعی کردم تعادلمو حفظ کنم یا از یه جایی بگیرم که نرسیدم.. فک کنم پامم سُر خورد شایدم نه،با سر و صدای زیاد ولو شدم کف حموم، چن تا شامپو  و اینام با من افتادن، دستم چنان درد گرفت که احساس کردم شکست  بدترش این بود که بازم چشام سیاهی می رفت.. تنها کسیم که خونه بود داداشم بود |:  هی درو میزد که چی شد؟ خوبی؟ درو باز کن و ...
گفتم

ادامه مطلب  

 

سلام دوست خوبم وقتت بخیر خوبی ؟ 
حالت خوبه ان شالله که خوبه خوب باشی . امشب اومدم برات پیام بنویسم ببخش دیشب نشد بیام وبلاگ البته سر زدم چند بار ولی پیام ننوشتم راستش  اعصابم خیلی خورد بود با خونواده بحث شده بود میخواستم برم خونه بابا بزرگ دیگه هیچوقت بر نگردم ولی به خاطر مادرم نرفتم البته رفتم بعد سر جاده داشتم ماشین میگرفتم بعد عقلم برگشت گفتم بزار برم خونه مادرم حالش بد تر این نشه 
حقیقت امروز خوبیم

ادامه مطلب  

مراسم بزرگداشت حضرت رقیه وسفره حضرت رقیه  

 مرا با غصه ها دمساز کردند                              به رویم راه غم را باز کردند                 چون فهمیدند من بابا ندارم                                                                        مرا با تازیانه ناز کردند تو را چه بناممتو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا

ادامه مطلب  

حال خراب دیشبم  

بدترین شب زندگیم دیشب بود...:(
به حد مرگ رسیده بودم.بیشتر از20بار از خواب پاشدمو بالا اوردم تا ساعت5صبح که بالا
اوردم دیدم باباومامانم دارن بلند بلند میگن فاطمه فاطمه بابام خودشو زودتر رسوند و گفت
فاطمه بابا چطوری؟!وقتی دید حالمو گفت امپول دارم بیارم بزنی منم شروع کردم گریه کردن 
که نه امپول نمیزنم رفت یه قرص برام اورد و خوردم بعدم کمک کردن که بیام پایئن و کنار 
خودشون بخابم...درد من اینا نیس،درد من چیز دیگس...:(

ادامه مطلب  

منصور قیامت: خوشبختی گاهی آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش، که حسش نمیکنیم!  

منصور قیامت:خوشبختی گاهی آنقدر دم دستمان است که نمیبینیمش، که حسش نمیکنیم!
چایی که مادر برایمان میریخت و میخوردیم، خوشبختی بود.دستهای بزرگ و زبر بابا را گرفتن، خوشبختی بود. خنده های کودکیهامان، شیطنت ها، آهنگ های نوجوانیمان، خوشبختی بود.
اما ندیدیم و آرام از کنارشان گذشتیم، چای را با غرغر خوردیم که کمرنگ یا پر رنگ است، سرد یا داغ است. زور زدیم تا دستمان را از دست بابا جدا کنیم و آسوده بدویم.گفتند ساکت، مردم خوابیده اند و ما غرغر کردیم و توپم

ادامه مطلب  

 

اى بابا 
دنیا تو خسته نشدى بس که واسه من یکى ضدحال شدى ؟ 
والا من از جانب تو و ممارستى که میکنى هم خسته شدم 
اما از من دیگه گذشته 
انقدر چیزاى باارزش تر از دست دادم که دیگه ککم هم نمیگزه 
یادش بخیر قدیما چقدر واسه از دست دادن بعضى چیزا ناراحت میشدم اما الان کم مونده بشکن بزنم 
نمیدونم هیجانات لحظه ایه یا واقعا زده به سرم؟ 
یا از اون مدل ناراحتیاس که چند روز بعد اثرشو نشون میده شاید 
به هر حال دنیاى عزیز من یکى دیگه مقاوم شدم 
هیچى پشتمو نمیلرز

ادامه مطلب  

خاطرات  

امروز به یاد شیطنت بچگیا وقتی برای نهار میومدیم خونه با فرزانه و کبری بودم که یه  هوکبری در یه خونه رو زد و فرار کرد و مام عین این نمی دونم عین چی پا به فرار گذاشتیم تا رسیدیم خونه از بس خندیده بودم نفسم بالا نمیومدرضا برگشت گفت حالا اینا هیچی از تو بعیده گفتم بابا من که نزدم اینا بودن منم مجبور شدم بدوم ...بعداظهری همه دور هم بودیم  بعد نهار اومدم یه پست گذاشتم که از تو اتاق کشیدنم بیرون و فک نمی کردم ثبت شده باشه میگن تو چی کار می کنی عصری کلی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام